تبلیغات
Begin h"/> قرآن و عفاف
قرآن و عفاف
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
وقتی قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود

وقتی نمیتوانیم‌ اشک‌هایمان‌ را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌
و بغض‌هایمان‌ پشت‌ سر هم‌ میشکند

وقتی احساس‌ میکنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است‌
... ... و رنج‌ها بیشتر از صبرمان؛

وقتی امیدها ته‌ میکشد
و انتظارها به‌ سر نمیرسد
وقتی طاقتمان‌ تمام‌ میشود
و تحملمان‌ هیچ …

آن‌ وقت‌ است‌ که‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ که‌ تو
فقط‌ تویی که‌ کمکمان‌ میکنی …

خداوندا
تنها تو را صدا میکنیم
و فقط تو را می خوانیم





نوع مطلب : گفتگو با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 3 اردیبهشت 1396

گفتم : در دلم امید نیست ؟

گفت : هرگز از رحمتم نا امید نباش (زمر ۵۳ )

گفتم : احساس تنهایی میکنم ؟

گفت : از رگ گردن به تو نزدیک ترم (قاف ۱۶ )

گفتم : انگار مرا از یاد برده ای ؟

گفت : مرا یاد کن (بقره ۱۵۲ )

گفتم : در دلم شادی نیست ؟

گفت : باید به فضل رحمتم شادمان گردی (یونس ۵۸ )

گفتم : تا کی باید صبر کنم ؟

گفت : همانا یاریم نزدیک است (بقره ۲۱۴ )

و … چه کسی از او راستگو تر …





نوع مطلب : اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 1 فروردین 1396

 

این هارو میگم تا شاید اروم بشم . شاید بخونن بدونن من مثل دختر های دیگه ازادی ندارم .

من دختری هستم . 20 سال با سختگیری بزرگ شدم . روز به روز سختگیر تر .
 خونواده من سخت گیرن . خونواده ای که قانون داره ، قوانین داره. 
سخت گیری به شدت ولی این سخت گیری و قانون و قوانین بابا خونه تعیین میکنه . و معاونش که داداشم باشه .   سخت گیری هاشونو دوست ندارم .  اخه تصمیمی هست من دوست دارم اونا ندارن .  شاید طوری که من از سایه خودم میترسم . 
 گاهی یه گوشه میشینم فقط سکوت میکنم . توی سکوتم  با خودم حرف میزنم طوری که متوجه اطرافم نمیشم . مثل دیوونه ها.
 گاهی خواهرم از سکوتم  خسته میشه. اطرافیانم که دیگه با رفتارشون متوجه میشم فقط روشون نمیشه بگن بهم . 
 اره. خودمم قبول دارم . بیشتر اوقات با درس خودمو مشغول میکنم .
ولی از همه لحاظ تو زندگی از خونوادم راضیم ولی از سخت گیری هاشون نه.   گاهی اوقات خسته میشم . اونقدر ناراحت میشم از این سخت گیریشون میزنم زیر گریه .  به روی خودم نمیارم . 
ولی خب .  گاهی به خودم میگم تحمل کن میگذره.  گاهی تصمیماتی هست که منم باید نظر بدم ولی  بابام میگه :  من بهتر میدونم . تو خیلی چیز هارو هنوز درکشون نمیکنی .

خونواده  من  طوریه که حالت عادی هم ترس دارم . خیلی سخته برای من .  گاهی اونقدر خسته میشم به مامانم میگم : در این بابای من چه ویژ گی بود جواب بله دادی؟

چرا تو تصمیماتی که منم باید نظر بدم سوالی نمیپرسه ؟
   
من این سخت گیری رو نمیخوام.
خستم از زندگی خسته شدم .  مامانم میگه : سختگیری الان بابات رو بعدا تو زندگیت میفهمی چقدر ارزش داشته .  ولی من خسته شدم . تا کی ؟ تاچه سنی ؟ 
20سالمو با ترس بزرگ شدم . این سختگیری و اسیری تا کی ؟
پدر من!،  خسته شدم . از منم نظر بپرس . منم باید برای زندگی نظر بدم .
 
 حرف هایی که داره خفم میکنه ...کسی حالمو نمیدونه . چون برای کسی مهم نیستم .
پدر من حرف دل تنهام رو با خودم  تقسیم کنم تا کی ؟
 وقتی دنیا رو برام بخری ولی با ترسی که ازت دارم .، با سختگیری هایی که میکنی ، من چه جوری حرف دلمو بهت بگم ؟
پدر من گاهی گیر میدی  تو چرا همیشه با سیستم مشغولی ؟
ولی من نتونستم بگم پدر من  بامن رفیق باش بزار حرف دلمو به تو بگم نه این که الانم 20 سالمه ولی با بچه هات صمیمی نیستی .  موقعیت سختگیری که تو شغلت  رو که داشتی ، تو خونه اجرا نکن سخته،  تو باشی من باهات مثل رفیق نباشم .

سخته باشی من حسرت صمیمی بودن با پدرمو به دلم بزنم .بگم ای کاش .

 همین که سایه تو مامان رو سرم مراقبمین شکر .
این ها بخشی از حرف هام هست. 
  
هیچکس مثل من اسیر نیست .


 





نوع مطلب : اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 24 اسفند 1395

گویند : صاحب دلى ، براى اقامه نماز به مسجدى رفت.

نمازگزاران ، همه او را شناختند ؛ پس ، از او خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و پند گوید....

پذیرفت ... نماز جماعت تمام شد.

چشم ها همه به سوى او بود.

مرد صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست.

بسم الله گفت و خدا و رسولش را ستود.

آن گاه خطاب به جماعت گفت :مردم! هر کس از شما که مى داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مرد ، برخیزد!

کسى برنخاست.

گفت :حالا هر کس از شما که خود را آماده مرگ کرده است ، برخیزد !

باز کسى برنخاست.

گفت : شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ؛ اما براى رفتن نیز آماده نیستید





نوع مطلب : اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 17 اسفند 1395
از پیرمرد و پیرزنی پرسیدند؟؟
شما چطور 60 سال با هم زندگی کردید !!
گفتند ما مربوط به نسلی هستیم که
وقتی چیزی خراب میشد تعمیرش میکردیم نه تعویضش..




نوع مطلب : اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 14 اسفند 1395
سلام خدای خوبم . تو رو نمی دونم ولی من به لطف خودت خوبم . یعنی

سعی می کنم خوب باشم .

منو که می شناسی ؟! همونی که از بچگی فقط اسم تو رو تو گوشش خوندن .

همون دختر تنها که هیچ کسو به جز خودت نداره و همیشه فقط چشم

انتظارش به روی خودته . همون دخترکوچولویی که فکرای بچگونشو

واسه هیچ کس نمی تونه بگه .همونی که همیشه سعی می کنه تو شادی و

غصه ، تو امید و وقتایی که تو دلش دنیا به ته می رسه فقط بیاد پیش تو

که دانا و آگاه به همه این غم وغصه هایی

خداوندا

به من ایمـانی عطا كن

تا لطف و مصلحت تو را

در فراسوی درهای به ظاهـــر بسته دریابم...

خـــــــداوندا

با عشــــــق خود احاطه ام كن....  

                                                       





نوع مطلب : گفتگو با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 11 اسفند 1395

 بغض دارم ولی.......دلتنگم ولی.......

چه حس قشنگیه وقتی خدا رو حس  میکنم .  دوست دارم اون  لحظه ای رو که  خدا رو حس میکنم . این یعنی خدا هر لحظه پیشم هست . پس  من تنها نیستم .
ولی یه حس هایی هست که واقعا احساس تنهایی میکنم ،  اون لحظه هم اشتباه فک میکنم  نه تنها نیستم . خدا هست . 
شاید  خدا اونقدر دوستم داره که وقتی بخوام راهی رو انتخاب کنم  کنارم قرار میگیره میبینه  و مراقبم که خب بمونم . تصمیم اشتباه نگیرم .

حس خاصیه وقتی خدا رو حس کنی . جای من نیستین ، اگه بودین حالمو میفهمیدین.
 شاید سوال باشه چطوری ؟
من یه هفته خودم رو اسیر کردم  توی این تنهایی فقط فقط به زندگی در ایندم فکر میکردم این که اینده من چه زندگی رو در پیش دارم . هیچکس دلش برای من نمیسوزه پس من خودم باید دلم برای  خودم بسوزه.
 

خداجونم ممنونم .

منبع: حس من با خدا




نوع مطلب : گفتگو با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 8 اسفند 1395

زندگی کردن که به همین راحتی ها نیست جان من!

باید باشد بهانه هایی که نبودشان نابودت کنند...

مثل :خنده های کسی,نگاه خاصی,صدایی...

چشمهایی,

 تکه کلامهایی....

اصلا ادم باید برای خودش

نیمکت دو نفره ای داشته باشد ...

تاعصر به عصربه ان سربزند....

شب که شدبایدشب بخیرهایی را بشنود....


باید باشند کوچه ها وخیابان و پیاده رو های که...

از قدمهایت خسته شده اند.....

فنجان های قهوه ای که فالشان عشق باشد....

 

میزی در کافی شاپ باید شاهد خاطرات ادم باشد...

باید باشند ریتم ها وموسیقی هایی که دگرگونت کنند...

حتی بوی عطری خاص درزندگیت حس شود...

دست خطی که دلت را بلرزاند....

عکس که اشکت را دراورد......

باید باشد

منبع:دلنوشته                                                                                        





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 7 اسفند 1395
تصویر مرتبط    


منبع: سایت




نوع مطلب : گالری عکس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
چهارشنبه 4 اسفند 1395
نمی دونم این داستان رو شنیدید یا نه؟ نمی دونم صحت داره یا نه؟ ولی خیلی تکان دهنده بود.

رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت: در این مدت دلم برای دو نفر سوخت.

۱- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.

۲- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.

در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به آدمیان مهلت می دهیم ولی آنها را رها نمی کنیم!




نوع مطلب : اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 1 اسفند 1395

گاهی دلم را پرت می کنم آن طرف دیوار...مثل بچه بازیگوشی که توپ کوچکش را از سر شیطنت به خانه ی همسایه میاندازد. به امید آن که شاید در آن خانه باز شود...

گاهی دلم را پرت میکنم آنطرف دیوار..آنطرف حیاط خانه خداست.

 آن وقت هی در می زنم..

در می زنم..!

فریـــاد میزنم :دلم افتاده توی حیاط شما ،می شود دلم را پس بدهید؟

کسی جوابم را نمی دهد..!

کسی در را برایم باز نمی کند..!

اما همیشه دستی دلم را می اندازد این طرف دیوار !همین ...

من این بازی را دوست دارم...

آنقــــــدر دلم را پرت میکنم ؛آنقـــــــدر دلم را پرت میکنم تا خسته شوند!

تا دیگر دلم را پس ندهند... تا آن در را باز کنند و بگویند :

بیا خودت دلت را بردار ...





نوع مطلب : گفتگو با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 22 بهمن 1395

خدایا:

اگه گریه بده . پس چرا کاری نمی کنی بهتر شم . اگه گریه بده چرا میزاری جلوی همه پرپر شم . ؟

گاهی میگن هیچی نمیتونم..

بارون تو هم مثل من یه دنیا غم داری .ممنون داری مثل من می باری.

سرده  تمام وجودم از تنهایی . درد که ببینی اینقدر تنهایی ،.حالم چه بده.

وقتی از یاد تو میرم همه گذشته هام . وقت و ساعتش مهم نیست.

دوباره به چشمام نگاه کن .

 

 





نوع مطلب : گفتگو با خدا، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
جمعه 8 بهمن 1395
در كتاب چار فصل زندگی

صفحه ها پشت سرِ هم می روند

هر یک از این صفحه ها، یک لحظه اند

لحظه ها با شادی و غم می روند...

گریه، دل را آبیاری می كند

خنده، یعنی این كه دل ها زنده است...

زندگی، تركیب شادی با غم است

دوست می دارم من این پیوند را

گر چه می گویند: شادی بهتر است

دوست دارم گریه با لبخند را




نوع مطلب : اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
سه شنبه 5 بهمن 1395
طاووسی در دشت پرهای خود را می‌کند و دور می‌ریخت. دانشمندی از آنجا می‌گذشت، از طاووس پرسید : چرا پرهای زیبایت را می‌کنی؟ چگونه دلت می‌آید که این لباس زیبا را بکنی و به میان خاک و گل بیندازی؟ پرهای تو از بس زیباست مردم برای نشانی در میان قرآن می‌گذارند. یا با آن باد بزن درست می‌کنند. چرا ناشکری می‌کنی؟
طاووس مدتی گریه کرد و سپس به آن دانشمند گفت: تو فریب رنگ و بوی ظاهر را می‌خوری. آیا نمی‌بینی که به خاطر همین بال و پر زیبا، چه رنجی می‌برم؟ هر روز صد بلا و درد از هرطرف به من می‌رسد. شکارچیان بی رحم برای من همه جا دام می‌گذارند. تیر اندازان برای بال و پر من به سوی من تیر می‌اندازند. من نمی‌توانم با آنها جنگ کنم پس بهتر است که خود را زشت و بد شکل کنم تا دست از من بر دارند و در کوه و دشت آزاد باشم. این زیبایی، وسیله غرور و تکبر است. خودپسندی و غرور بلاهای بسیار می‌آورد. پر زیبا دشمن من است. زیبایان نمی‌توانند خود را بپوشانند. زیبایی نور است و پنهان نمی‌ماند. من نمی‌توانم زیبایی خود را پنهان کنم، بهتر است آن را از خود دور کنم.




نوع مطلب : اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
شنبه 2 بهمن 1395

بعضی وقتــــــــا مجبوری تو فضــــــــای بغضت بخنــــــــدی


دلــــت بگــیــره ولـــی دلــگــیــری نــکــنی...

شــــــــاکی بشی ولی شکایت نکنــــــــی …

خیلی چیــــــــزارو ببینی ولی ندیدش بگیــــــــری …

خیلی هــــــــا دلتو بشکنن و تــــــــو فقط سکــــــــوت کنی...




نوع مطلب : اموزنده، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
پنجشنبه 30 دی 1395


( کل صفحات : 26 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
shockwave-flash" name="player" style="outline: none" data="http://halmusic.ir/wp-content/themes/kvtheme/audioplayer.swf">

جدید
دانلود آهنگ جدید
ساعت فلش مذهبی سوره
دانلود آهنگ جدید قرآن
دانلود آهنگ جدید
دعای عظم البلا
دانلود آهنگ جدید